چند چامه(شعر)از مانی و مانویان (نمونه ی شعر سپید در ادبیات دوران باستان)
مانی:
برونت را میارای چه درونت عریان و تهیست...
چونان انار مباش که پوسته ی بیرونی اش شاداب و پوسته ی درونی اش تلخوش است...
غرور و لاف آموزه ای که در آن سودی نیست
اما معرفت و حقیقت تو و خردت روشناگر روح است...
و در راهش بس نبرد کنند...
(تصویر بالا نمونه خط مانوی)
درباره ی نور زنده :
پوشیده شدم، چنان ایستادم،با جامه ای پاک
جامه ای بی لک در جایی که هیچ کاستی نبود
زندگان فریادم شنودند...
برای محافظت از خویش برخاستم
آنانم چنگ زذند...
و گفتندم:تویی نور...
سرشار از نور
پس هنگامی که نور به جایگاه خویش همی رود
ظلمت فرو افتد
و دگر بار بر نخیزد!

سفره ی ارواح:
سفره ای در خانه نهاده شده
برای ارواحی که سر گردان نبوند
ارواحی که محو ناشدنی اند
اما در این جهان نابود شدنی
جهانی سرشار از آزیگری(شهوت)
آه ای انسان که گنج در د ست توست
از چه رو در خواب غوطه خوری؟
از چه رو شب را به سه بهره بخش نمیکنی
بهره ای برای خواب، بهره ای از آن نظاره
و بهره ای ار آن نشخواری، همپای نشخوار زندگان.
از چه رو طلوع نمیکنی به هنگام؟
بود که بزرگ زندگان را شکوه بخشی!
حتی دادور بی قانون که بر اورنگ بیداد برنشیند،
پیش از آنکه دادستان فراز آید
در کنار دادور نشیند...
آنانت خوار کنند . پاد افره بخشند...

سرودهایی برای گریوژ یوندگ:
سرود 1 :
از روشنی و از ایزذانم
ورانده شدم از آنان .
گرد آمدند بر من دشمنان
و به جهان مردگانم راهبر شدند.
ستوده باد...
رستگار بواد
او که نفسم را برهاند از عذاب
خدا هستم
از خداوندان زاده شده
روشن براق و رخشان
درخشنده، خوشبوی و خوبرو
اما کنون آمده ام به نیاز
دیوان خشم بی شمار گرفتندم
دیوان نفرت انگیزی که به بنده کردند
نفسم را نرم نمودند
گزیدند، دریدند و خوردندم.
دیوان یخشان و پریان
اژدهایان تاریکی که دفعشان دشوار
زشت، گند و سیاه.
بس درد و مرگ از آنان دیدم
همی خروشند و تازند
دنبال کنند و بر من هجوم آرند...
اگر امروز باید به دنبال هویت و گذشته ی نیاکانمان پیوسته در لابلای گفته های دیگران به جستجو بپردازیم شاید برای این است که ما هنوز آنطور که باید خودمان را جدی نگرفته ایم و در سیاهی و جهل مرکب پرورش یافته ایم . نه تنها ما بلکه نسل اندر نسل ما که خیلی تلاش شد تا از میان بروند ولی باقی ماندند. اینکه کی آن رستاخیز نهانی در درون تک تک ما اتفاق خواهد افتاد با ماست. اگر تخم آنرا امروز بکاریم شاید نسل های اینده آنرا درو کنند... مشکل کار یکروز و دوروز نیست. نسل ها گذشته و ریشه هامان سوخته شده و نسل ها به طول می انجامد که ما دوباره خویشتن را بازیابیم...